post-thumb

استراتژی‌های توسعه ایران در قرن جدید: چالش‌های مدرنیزاسیون و بومی گرایی

چکیده مطلب

مفهوم «استقلال» توسط هر دولتی در چارچوب‌های مختلفی مورد استفاده قرار می‌گیرد، به خصوص هنگامی که کشوری بخواهد بر حاکمیتِ خودمختار خود تأکید کند. اما در ایران، مفهوم «استقلال» نه فقط در قلب و فکر مردم، بلکه در تعریف کاراکتر یا شخصیت ملی ایران نیز جایگاه ویژه‌ای دارد و دلیل آن جز فقدان استقلال خاصی که ایرانیان، به ویژه در قرن گذشته به دنبال آن بوده‌اند، نیست. رسول نفیسی در این مقاله با رویکردی منحصر به فرد به توضیح مشکلات عملی رسیدن به «استقلال» می‌پردازد. آرزوی ایران برای مدرنیزاسیون و پیوستن به کشورهای پیشرفته در آغاز قرن چهاردهم، این سؤال مقدر را مطرح کرد که الگوی ارجح برای توسعه چیست؟ غرب؟ شرق؟ یا یک راه و روش بومی؟ رسول نفیسی به جای در پیش گرفتن روش تحلیلی معمول، یک پروژه توسعه محلی را که توسط مجید رهنما یکی از متخصصان برجسته توسعه ایران طراحی شده بود، تحت مطالعۀ موردی قرار می‌دهد تا چالش‌های توسعه و استقلال را روشن کند. نفیسی به طور خلاصه نتیجه می‌گیرد که موضوع بسیار پیچیده تر از آن است که با نگاهی ساده به الگوهای غرب یا شرق و یا تلاش در ایجاد الگویی بومی بتوان به آن پاسخ گفت. نفیسی در این مقاله با مطالعه پروژه «سلسله» واقع در استان لرستان در غرب ایران، با تیزبینی خاصی بحث‌های ایدئولوژیک-نظری بین مکتب‌های جامعه شناختی شرق و غرب را بازشکافی می‌کند و در عین حال نظریه بومی‌گرایی و «راه سوم» برای رسیدن به «استقلال» مورد آرزو را به محک می‌زند.

مقدمه

مسأله توسعه در جهان غیر صنعتی که غالباً با تحقیر «جهان سوم» خوانده می‌شوند، در دورۀ جنگ سرد درون مایه بسیاری از مباحث در جهان آکادمیک و سیاست به شمار می‌رفت. دانشمندان آمریکایی علوم اجتماعی به سختی تلاش می‌کردند تا بدیل‌هایی در مقابل مدل سوسیالیستی اتحاد جماهیر شوروی سابق ارائه دهند. مدل سوسیالیستی بر ضد امپریالیسم بودن، انقلاب و برابری تأکید داشت. شعارهایی که برای مردم کشورهای در حال توسعه بسیار جذاب بود. «نظریه مدرنیزاسیون»، مدل جایگزینی که توسط دانشمندان علوم اجتماعی در غرب ارائه می‌شد، بر رشد اقتصادی، به عنوان پایه هرگونه توسعه در عرصه‌های سیاسی-اجتماعی، تاکید می‌كرد.

نظریه رشد والت ویتمن روستو (Walt Whitman Rostow) تا حدود زیادی به عنوان یک مدل توسعه در سراسر جهان آکادمیک پذیرفته شده بود. در مراحل پنجگانه رشد در این نظریه، «مصرف انبوه» هدف نهایی بود که باید توسط همه ملت‌ها دنبال می‌شد. 1 این مدل اگرچه از نظر اقتصادی بعضی نتایج خوب در بر داشت، اما لزوماً به اهدافی چون توسعه سیاسی نمی‌رسید. «مرحله جهش اقتصادی»، یعنی مرحله‌ای که قرار بود رشد جایگزین توسعه نیافتگی و اقتصاد بازار طلیعۀ پیشرفت شود، به ندرت و سختی در کشورهای در حال توسعه وقوع یافت. از طرف دیگر، آن دسته از کشورهای سنتی که به سطح معینی از توسعه رسیدند، با بحران‌های فرهنگی عمده‌ای روبرو شده‌اند. احساس «غربت در سرزمین خودی» بر فرهنگ جوانان غالب شد. نابرابری اجتناب ناپذیر ناشی از رشد صنعتی، باعث ایجاد نارضایتی و تغذیه عوام فریبی سیاسی شد. تلاش برای بازیافت حس تعادل و هماهنگی جهان سنتی که در حال نابودی بود مغلوب سپهر سنت شد. پارادایم «بومی گرایی» در مرکز توجه برخی از برنامه‌های دانشگاهی و پروژه‌های فرهنگی قرار گرفت. ایده «پسا توسعه» که اساساً انتقادی تند و تیز از مدرنیزاسیون بود، در سازمان‌های بین‌المللی و برخی محافل سیاسی ریشه کرد. محققان پساتوسعه بر روی کمبودهای نظریه‌هایی تمرکز کردند که کاملاً بر رشد اقتصادی استوار بودند. بسیاری از نویسندگان و پژوهشگران مشغول تحقیق دربارۀ مدل‌های جایگزین شدند.

در ایران، بومی گرایی بر اساس فرهنگ ایران باستان و آمیزه‌هایی از سنت اسلامی آغاز به ظهور کرد. چندین نویسنده و فیلسوف تأثیر گذار موضعی بسیار منفی نسبت به استراتژی توسعه ایران گرفتند. احمد فردید (۱۲۸۹ - ۱۳۷۳) فیلسوف هایدگری انتقادات هایدگر نسبت به تکنولوژی را به افراط مورد استفاده قرار داد. وی تمام تمدن غرب را به عنوان تمدنی فاقد روح معرفی می‌کرد. او اصطلاح «غرب زدگی» را به منظور نشان دادن نفوذ کشنده غرب در فرهنگ ایرانی سکه زد. این اصطلاح توسط جلال آل احمد نویسنده عوام گرا رواج یافت و تبدیل به نماد بومی‌گرایی و رد ایده‌ها و فرهنگ غرب شد. احسان نراقی (۱۳۰۵-۱۳۹۱) رئیس دپارتمان جامعه شناسی دانشگاه تهران، همکار یونسکو، و مشاور دفتر ملکه فرح، یک رشته سخنرانی درباره نیاز به خودشناسی و کشف دوباره هویت اصیل ایرانی ایراد کرد. وی حتی بحث می‌کرد که علوم طبیعی و ریاضیاتِ ناشی از تمدن غرب ایدئولوژی زده‌اند و «عینی» نیستند. 2 نراقی با بیانی شاعرانه می‌گفت که قدرت غرب برساخته‌ای ناشی از «غوطه ور شدن در واقعیت» است اما عظمت تاریخ شرق نتیجه لمعان ابدی حقیقت است.3

ایده آل بومی‌گرایی، عمدتاً زیر نفوذ ایدئولوژی‌های چپ نو برخاسته از کشورهای غربی، با پوسته نازکی از عرفان اسلامی در محافل روشنفکری رواج یافت. متفکرانی که روایتی از نقد «چپ نو» را پذیرفته و آن را با گرایش عرفانی خود درآمیخته بودند، زمینه بازی برای ارائه مدل‌هایی به جایگزینی برای حس از خود بیگانگی حاصل از شهرنشینی سریع پیدا کردند. دهقانان فاقد زمین به دلیل اصلاحات ارضی از دهات کنده و در اطراف شهرهای بزرگ مسکن گزیدند. تمایز های طبقاتی در سراسر کشور آشکار شد. نياز به بدیل‌ها و آرمان‌های جایگزین در میان روشنفکران و اعضای نخبگان صاحب قدرت احساس می‌شد. مجید رهنما (۱۳۰۳-۱۳۹۴) یکی از نخبگان صاحب قدرت بود که بر آن شد تا اجرای یک پروژه روستایی ایدئولوژیک و تخیلی را برای ارائه یک توسعه «بومی» بر عهده گیرد.

رهنما به واسطه «مطالعات پساتوسعه» خود در یونسکو شهرت داشت. او از منتقدان مدل رشد اقتصادی منهای در نظر گرفتن محیط فرهنگی بود. او سعی کرد مدل جایگزینی با تاکید بر کرامت انسانی، یکپارچگی فرهنگی و رشد چند جانبه ارائه کند. پروژه «سلسله» تلاشی بود برای پیاده کردن ایده بومی گرایی در منطقه‌ای دست نخورده در استان لرستان ایران. این پروژه تلاشی جسورانه در چالش استراتژی مسلط مدرنیزاسیون در ایران بود. این پروژه همچنین حد خلاقیت نوآوری که می‌توانست مورد تحمل نظام سیاسی مسلط باشد را نشان می‌داد. اگرچه این پروژه بسیار محدود بود، ولی نشان داد که چگونه بدیل‌های ارائه شده توسط متفکران و دولتمردان ایرانی تا حد زیادی تحت نفوذ آرمان‌های عرفانی و فرهنگ انسان‌گرایی آنان بودند. البته می‌توان استدلال کرد که آن آرمان‌ها تا حدی ضد مدرن بودند. حتی ممکن است از این هم بتوان پیشتر رفت و گفت طغیان اسلامی ۱۳۵۸ به نحوی غیر مستقیم از تلاش روشنفکرانی چون مجید رهنما، احمد فردید، جلال آل احمد، احسان نراقی و روشنفکران و کارکنان دولت که مانند آنان فکر می‌کردند مشروعیت یافت.

اینطور نیست که بگوییم هر تلاشی برای تکمیل تلاش‌های مدرنیزاسیون یا ارائه بدیل‌های دیگر به فنا رفت، اما اینگونه هم نیست که استراتژی مدرنیزاسیون آمرانه بدون نقص بود. مقصود این مقاله طرح این استدلال است: مهم نیست که چقدر استراتژی توسعه آمرانه ایراد داشت، گزینه‌های دیگر نیز به همان اندازه ناموفق بودند. در حقیقت، تجربۀ بسیار محدود پروژه سلسله تاکیدی بر این واقعیت بود كه مردم عادی علاقه‌ای به ایده‌های بزرگ و پیشرو نداشتند، بلكه نگرانی اصلی آن‌ها رشد و توسعه بی‌وقفه بود و هست. این حرف به معنای مقصر دانستن آرمان گرایی روشنفکران نیست، بلکه تأکید بر شکاف فرهنگی بین نخبگان و مردم عادی، شکاف میان سنت گرایی و مدرنیته، و نیز درۀ عمیق ناشی از عدم ارتباط و گفتگو میان نخبگان فرهنگی و سیاسی جناح‌های مختلف است.

بنیان‌های فلسفی پروژه سلسله

مجید رهنما برخلاف بسیاری از روشنفکران زمان خود، دارای برخی گرایش‌های «ضد سرمایه داری» آمیخته با تأثیرات معنوی/عرفانی ناشی از خانواده و محیط فرهنگی خود بود. وی به عنوان دیپلمات ارشد ایران در یونسکو خدمت کرد، جایی که فرصت یافت سوالات اساسی درباره کارآمدی پروژه‌های توسعه انجام شده توسط آن نهاد را مطرح کند و ایده‌هایی را برای مدل‌های جایگزین فرموله کند. رهنما ضرورت «توسعه» را که از سوی همه ملت‌ها و سازمان‌های بین‌المللی دنبال می‌شد مورد سوال قرار داد. وی شاهد تناقض‌های مدرنیزاسیون بود که همزمان در عین غنی کردن جوامع انسانی، به کرامت انسانی آن‌ها آسیب می‌زند.

ریشه کن کردن فقر به عنوان هدف اصلی استراتژی‌های توسعه سازمان ملل، به اندازه‌ای که توسط سازمان‌ ملل متحد تبلیغ می‌شد مهم نبود. به نظر رهنما آنچه کرامت انسانی را از بین می برد «بینوایی» و نکبت بود «نه فقر». وی با مطالعه در جوامع بومی کانادا و مردم بینوای خیابان-خواب کلکته، به این نتیجه رسید که نسل‌هایی از مردم فقیر با عزت زندگی کرده‌اند و حتی برخی از مردم خواهان فقر هستند، و با این همه بینوائی مدرن متفاوت از فقر است. بینوائی آن حالت ذهنی فردی است که کرامت خود را از دست داده و در جهان مدرن گیج و گم شده است. رهنما در کتاب «وقتی بینوائی به شکار فقر می‌رود» این دیدگاه خود را به شرح زیر خلاصه کرد: «روشن است که بینوایی و فقر گسترده یک رسوایی اجتماعی غیر قابل قبول است، به ویژه در جوامعی که کاملاً قادر به جلوگیری از آن هستند، و این پدیده باعث عکس العمل فوری ما می‌شود که کاملاً موجه و قابل درک است. اما این رسوایی با افزایش قدرت ماشین در تولید کالاها و محصولات پایان نمی‌یابد، زیرا همان ماشینی که کالا تولید می‌کند، مداوماً بینوایی نیز تولید می‌کند.» نویسنده‌ای دیدگاه رهنما را چنین خلاصه کرده است: “فقر، وقتی که بیان شرایط اجتماعی فردی محروم از ابتدایی‌ترین نیازها برای زنده ماندن باشد، واقعیتی سخت و غالباً غیر قابل تحمل است. اما این فقط یک تعریف، یک برداشت و یک جنبه از فقر است. از نظر تاریخی فقر برای مردم و فرهنگ‌های مختلف معانی بسیار متفاوتی داشته است. فقر راهی است که می‌تواند هم به جهنم و هم به بهشت ختم شود. در یک مفهوم فقر نشان دهنده وضعیتی تحقیرآمیز است. در مفهومی دیگر می‌تواند انضباطی شخصی با هدف رهایی از انواع بندگی‌ها باشد، ولی در هر دو مورد، 4 یک برساخت اجتماعی و «اختراع تمدنی» است”. 5 به راحتی می‌توان تأثیر نقدهای نظریه مدرنیزاسیون توسط ایوان ایلیچ و همچنین تأثیر متفکران عرفان ایرانی را در این اظهارات تشخیص داد که زیر سلطه نحله خاصی از عرفان در رهیافت به سوی مدرنیزاسیون و توسعه است.

رهنما با درک فلسفی خود در تبیین واقعیت توسعه ایران در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ ایران نوشت: “در حقیقت ایران از بسیاری جهات خیلی سریع در حال توسعه بود. اما این روند عواقبی ناخواسته هم داشت: تولید همراه با توسعه نیافتگی، ثروت همراه فقر، تحصیلات در کنار محرومیت‌ها، ملیت در کنار وابستگی، توسعه بی‌رویه شهرها در کنار نابودی جوامع محلی، پذیرفته شدن در سطح بین‌المللی در کنار ایجاد فاصله میان طبقه حاکم با مردم در سطح محلی. اما علی رغم همه آن تناقضات، تولید سرانه ناخالص ملی هر سال از ۱۲ تا ۱۵ درصد رشد داشت.” 6

راه حل‌های پیشنهادی رهنما برای گریز از فساد توسعه و مدرنیزاسیون، دور از نظرات ایوان ایلیچ، پائولو فریری و میشل فوکو نبود. موضوعاتی مانند «گفتگوی تعاملی» و «آگاهی سازی» مستقیماً از فریری وام گرفته شده. به گفته فریری، آگاهی سازی برای توده‌های مردم در مورد علل استثمار و استعمار بسیار مهم‌تر از آموزش خواندن و نوشتن و حساب به آن‌ها بود. موضوعاتی مانند بازسازی بنیادی از پایین به بالا در جامعه صنعتی مدرن از ایلیچ گرفته شده، که معتقد بود شیوه‌های مدرن در آموزش صحیح توده‌های مردم ناتوان است، زیرا تبدیل به دستورالعمل‌های از بالا به پایین شده است و یادگیری دانش آموزان در محیطی غیر آزاد نشدنی است؛ و باید کل سازمان آموزش اجباری از نو سازماندهی شود تا اجازه تفکر آزاد و مستقل به دانش آموزان بدهد. ایلیچ در نقد رادیکال خود بر آموزش اجباری جمعی با عنوان « مدرسه زدایی جامعه» 7 چنین بحث می‌کند که ساختار سرکوبگرانه نظام مدرسه‌ای قابل اصلاح نیست بلکه باید کاملاً حذف شود تا بشریت از تاثیرات فلج کننده نهادینه کردن فعالیت‌های انسان آزاد شود. ایلیچ نیز مانند پائولو فریری به دنبال آموزشی بود که به آزادی بیانجامد. می‌گفت آموزش توده‌ها باید ریشه‌ای و با استفاده از تکنولوژیِ آزادی انجام شود. ایلیچ در «ابزارهای آسایش» خود از نیاز به رها کردن جامعه از «نخبگان تکنوکراسی» که دانش عملی را در انحصار خود گرفته‌اند دفاع می‌کند. می‌گوید جامعه به تکنولوژی‌هايی نیاز دارد كه شهروندان عادی بتوانند با آن دانش را مجدداً در اختیار خود بگیرند. ایلیچ کامپیوترها را وسیله‌ای احتمالی برای ایجاد برابری و دستیابی به این نوع دانش می‌دانست. فریری نیز ضمن انتقاد از عملکرد آموزشی در دولت مدرن بحث مشابهی داشت. او می‌گفت آموزش باید ابزاری برای به قدرت رساندن دانشجویان فقیر باشد. این آموزش باید از سوی فقرا و برای استفاده از ایده‌های آشنا و تکنولوژی برای کمک به فقرا برای رسیدن به اعتماد به نفس و استقلال باشد. فریری و ایلیچ در مرکزی که اختصاص به ایجاد تفکرات متفاوت نسبت به مدرنیزاسیون و توسعه داشت همکاری می‌کردند.

پروژۀ سلسله از ایده‌های حاصل از تلاش مشترک متفکران پسا توسعه که پارادایم مسلط توسعه را به چالش می‌کشند الهام گرفت، و از همه مهمتر، آن‌ها برخی از تجربیات و آرمان‌هایی را ارائه دادند که مردم عادی سعی دارند گزینه توسعه انسانگرای خود را بر اساس آن بسازند، که در عوض، رهنمودهای مفیدی برای کسانی باشد که نگران جهان پسا توسعه هستند. آنها همچنین علاقه مند بودند که به «طرف دیگر داستان» نگاه کنند، به ویژه از دیدگاه «بازندگان».

سرانجام، تأثیر فوکو را می‌توان در ارجاعات رهنما به برساخت اجتماعی واقعیت مشاهده کرد. یک مثال خوب در این مورد چگونگی ارزیابی رهنما از فقر به عنوان یک وضعیت ذهنی است.

پروژه سلسله تلاشی بود برای پیاده کردن این ایده‌ها با شروع پروژه‌ای برای کار با مردمی واقعی در شرایطی واقعی، و به این منظور جامعه‌ای دست نخورده را هدف قرار داد تا با یک رویکرد چند وجهی و جهانی به طور کامل آن محیط بازسازی شود.

پروژه سلسله

دهۀ آخر سلطنت پهلوی در ایران مصادف بود با افزایش بهای نفت که به رشد اقتصادی فوق العاده انجامید. رشد ناگهانی درآمد ملی در یک جامعه سنتی که رشد اقتصادی بطئی دارد، معمولاً منجر به اختلاف و تعمیق شکاف اقتصادی بین طبقات اجتماعی می‌شود. هجوم روستاییان به حاشیه شهرها و تخریب نظم فرهنگی ریشه بسیاری از مشکلات بود. شکاف‌های فرهنگی و آموزشی نیز باعث افزایش فاصله میان فقیر و غنی می‌شد. از طرف دیگر، کشورهای سوسیالیست چالش‌های بزرگی را در برابر نظم و شیوه زندگی در کشورهای در حال توسعه ارائه می‌دادند که شامل یک راه توهمی میان‌بُر برای رسیدن به پیشرفت و برابری بود. برخی از متفکران اجتماعی در ایران پیش بینی می‌کردند که نابرابری‌های ایجاد شده بر اثر رشد سریع شهرنشینی، راهگشای از هم پاشیدگی ساختار اجتماعی است. آن‌ها گرچه قدرت اقتصادی و نظامی را عناصری مثبت در توسعه می‌دانستند، اما می‌گفتند ایجاد فاصله میان رشد آن عناصر با رشد فرهنگی–آموزشی را نباید دست کم گرفت. اختلاف نظر در اولویت‌های توسعه حتی در بالاترین سطح کشور نمایان شد. در یک اتفاق مشهور ویدئویی، اختلاف نظر شاه و ملکه فرح در اولویت‌های کشور آشکار شد. فرح بر میراث فرهنگی و در لفافه و با احتیاط بر ضرورت کاهش تأکید بر رشد ارتش تأکید می‌کرد. شاه با ناراحتی کامل از القا این امر توسط ملکه، گفت که این نیروی نظامی پدرش رضاشاه بود که به رشد و امنیت امروزی منجر شد، نه قدرت شعر فارسی. این ویدئو نشانه روشنی از اختلافات در سطوح بالای تصمیم گیری‌ها بود و فرح را به عنوان حامی هنر و فرهنگ به تصویر کشید. در واقع بسیاری از مؤسسات فرهنگی و آموزشی از حمایت فرح بهره‌مند می‌شدند و حتی یکی از آن‌ها مانند کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان از هجوم انقلاب واپسگرای سال ۱۹۷۹ نیز جان سالم به در برد.

محافل روشنفکری اطراف دفتر ملکه فرح خیلی پیشرو و هنری بودند، در حالی که اطرافیان شاه بیشتر در پی امنیت و رشد اقتصادی بودند. بسیاری از پروژه‌ها در ترویج فرهنگ ایرانی و همچنین معرفی ایده‌های فرهنگی، هنری و موسیقی غربی با بهره‌گیری از حمایت ملکه فرح پهلوی انجام می‌شد. اعضای نخبگانی چون مجید رهنما می‌توانستند بر حمایت دفتر ملکه، و در مورد خود رهنما، مداخله مستقیم نخست وزیر هویدا حساب کنند.

مجید رهنما تیمی متشکل از جوانان متخصص عمدتاً تحصیل کرده در غرب را برای پروژه خود انتخاب کرد. منطقه الشتر بیشتر به دلیل فقر شدید و سنت گرایی شروع خوبی به نظر می‌رسید. اعضای این تیم از رشته‌های مختلفی بودند. حتی یک روحانی شیعه با این فرض که وی با سنت‌ها و آداب و رسوم مردم روستایی ارتباط بیشتری دارد استخدام شد.

این پروژه بسیار تحت تأثیر ایده‌های بلندپروازانه زمان مانند آگاهی فرهنگی، احیای میراث فرهنگی، حاکمیت و خودگردانی قرار داشت، در حالی که ایران به دلیل بی‌اعتنایی به روابط رعیت و ارباب، دچار یک آشفتگی عمده اجتماعی شده بود. اصلاحات ارضی که تاج سر اصلاحات بود، رابطه سنتی میان مالک و رعیت را حذف کرد، اما در ایجاد یک نظام جایگزین برای آن شیوه ناکام ماند. بانک‌ها و تعاونی‌ها با ارائه وام و اعتبار جایگزین مالکین شدند، اما در عمل تا حدود زیادی کشاورزان وابسته به آن مؤسسات شدند.

اصلاحات ارضی به ویژه به علت سنت گرایی دهقانان مخدوش شد. به عنوان مثال، رعیتی که کشاورز شده بود، برای خرید بذر و کود وام می‌گرفت، ولی از این پول به جای مصرف در کشاورزی برای زیارتِ یکی از زیارتگاه‌های مشهد یا قم استفاده می‌کرد. این امر منجر به بدهکاری بیشتر دهقان شد. او سرانجام مزرعه را به مقصد شهر ترک کرد. مهاجرت گسترده دهقانان بی زمین که درگیر دیدگاه‌های سنتی و عادات فرهنگی خود بودند، آرایش سنتی طبقات کشور را برهم زدند. رشد سریع کشور و افزایش درآمدهای نفتی از عوامل دیگر افزایش فاصله بین فقیر و غنی بود. حلبی آبادها به سرعت در سراسر حومه شهرها گسترده شدند.

با مشاهده همه این عوامل، مجید رهنما معتقد بود که این اختلافات پیامدهای ناخواسته مدل اقتصادی است که فقط بر رشد اقتصادی تأکید دارد؛ و راه چاره باید یک مدل جایگزین برای توسعه باشد که تمام جنبه‌های رشد و کرامت انسانی را در بر بگیرد. توسعه ماشینی به تنهایی نمی‌تواند مردم را خوشحال کنند.

پروژه سلسله به عنوان تلاشی انسان محور و جسورانه برای جایگزین کردن مدل رایج توسعه طراحی شده بود. هدف آن ایجاد مدل توسعه با مشارکت و کنترل محلی بود. پروژه شامل یک مدل سه شاخه‌ای بود:

  1. آموزشی: تلاش برای ایجاد نظامی مبتنی بر نیازهای محلی و کنترل دانش آموزان.
  2. اقتصادی: معرفی روش‌های مدرن کشاورزی برای کمک به رشد محلی با اعتنا به یادگیری و [تلفیق با تجربه و] خرد محلی.
  3. پیشبرد سلامت جامعه: این طرح با الهام از مدل چینی «پزشکان پابرهنه» بود، و شامل آموزش افراد محلی با اندازه کافی از دانش پزشکی بود که بتوانند به دیگران کمک کنند.

هدف مجید رهنما ایجاد یک رویکرد جامع برای توسعه بود، با هدف والای «آزاد سازی» رعیت و ارتقاء آن به «شهروند». هدف از آموزش محلی، بر اساس ایده‌های پائولو فریری و ایوان ایلیچ، صرفاً آموزش خواندن، نوشتن و کمی حساب کردن نبود. هدف نهایی این آموزش ایجاد آمادگی فراگیر برای «زندگی بهتر» آنان بود. هدف این پروژه تطبیق و تلفیق ایده‌های توسعه مدرن با سنت‌های محلی، به منظور ایجاد رشد بدون اختلال در فرهنگ محلی بود. قرار بود آموزش به جای اینکه آمرانه و از بالا به پایین باشد، به صورت افقی انجام پذیرد. در یک جلسه کلاس معمولی، معلم جلسه را با طرح برخی ایده‌ها یا پرسیدن سوال شروع می‌کرد. دانش آموزان از یکدیگر سوال و سعی می کردند جواب‌ها و راه حل‌های جدید و خلاقانه ارائه دهند. 8 حتی یک ایستگاه رادیویی تأسیس شد و مردم تشویق شدند ایده‌های خود را آزادانه پخش کنند. آن‌ها عمدتا در مورد نیازهای محلی و آرزوهای شخصی صحبت می‌کردند. همه امور باید توسط مردم محلی اداره می‌شد و قرار بود پس از پنج سال، کل عملیات فقط توسط افراد محلی اداره شود. محققان داده‌های مربوط به نیازهای محلی را به منظور تعدیل سیاست‌ها با فرهنگ محلی و خواسته‌های مردمی جمع آوری کردند. صدها دانشجو برای شرکت در این پروژه به الشتر سفر کردند. آن‌ها خانه به خانه می‌رفتند و با مردم صحبت می‌کردند و از درآمد، اندازه خانه و احتیاجات آ‌ن‌ها سوال می‌کردند. مهمترین موضوع این بود که مردم محلی در این پروژه مشارکت کنند و آن‌ها انجام کارها و فعالیت‌های را برعهده بگیرند. 9

پس از مدت زمانی کوتاه، مجید رهنما دریافت كه مدلی که وی سعی در اجرا داشت تا حد زیادی ناموفق بوده است. پروژه‌هایی از این دست مانند باران‌های بهاری هستند که تأثیرات بزرگ و ماندگار ندارند و حتی ممکن است با ایجاد نیازهای جدید، وابستگی شرکت کنندگان را افزایش دهد. 10

خاتمه پروژه سلسله: درس‌های آموخته شده

پروژه سلسله همراه با بسیاری دیگر از پروژه‌های خلاق کشور پس از انقلاب سال ۱۳۵۷ به دور انداخته شد. هیچ تلاشی برای ارزیابی دستاوردها یا درس‌هایی که از این پروژه باید آموخته می‌شد صورت نگرفته است، اگرچه شرکت کنندگان محلی تا حد زیادی نظرات مثبتی در مورد آن ابراز داشتند. آن‌ها به ویژه از جنبه‌های اقتصادی پروژه مانند جاده سازی و ایجاد شغل منتفع شدند، یعنی جنبه‌هایی از پروژه که از اهمیت زیادی برای برنامه ریزان برخوردار نبود. آنچه آن‌ها در ذهن داشتند جنبه‌های نامشهود پروژه از قبیل بهبود روابط انسانی، همبستگی اجتماعی، آگاهی فرهنگی، اعتماد به نفس و احیای نظام‌های طب سنتی در بهبودی و ایمن سازی بود.

با نگاهی به گذشته، آنچه ممکن است بتوان تا حدی در مورد درس‌هایی که از پروژه گرفته شده گفت این است که گرایش‌های عرفانی فرهنگ ایرانی چگونه می‌تواند حتی بر روی پدیده‌های بسیار مدرن، مانند صنعتی شدن و رشد و توسعه تأثیر بگذارد. ایده‌های پائولو فریری و ایوان ایلیچ که در برنامه ریزی‌های معمول اقتصادی و آموزشی حاشیه‌ای و غیر مهم هستند، با تلاش روشنفکرانی مانند مجید رهنما در بوروکراسی بسیار متمرکز ایران راه پیدا کردند. رویکرد رهنما با تربیت عرفانی-معنوی وی تلفیق شد.

رهنما در نظریه‌های خود تنها نبود، در آن زمان كل نهضت «بازگشت به خویشتن،» و یافتن معنای واقعی «ایرانی بودن» از طریق استناد به فرهنگ بومی و نمادگرایی های دینی، در محافل دانشگاهی و فکری نیز در حال شکل گیری بود. کل این روند ممکن است به نوبه خود به مشروعیت یک خیزش بنیادگرایانه در ایران و برچیده شدن بخش‌های بزرگی از پروژه مدرنیته در ایران کمک کرده باشد.

اگر کسی در قرن نوزدهم از یکی از نخبگان سنتی ایران در مورد مرحله رشد و توسعه ایران می‌پرسید، وی مطمئناً می‌گفت ایران یکی از امپراتوری‌های جهان است. نخبگان مذهبی حتی فراتر از این می‌روند و علوم اسلامی را برتر از علوم غربی می‌یابند. در اواخر قرن بیستم آیت الله مطهری علوم را عمدتاً علوم اسلامی 11 تعریف می‌کرد. چنانچه استاد سید حسین نصر معتقد است که علوم مدرن از زمانی که علم و معنویت را از یکدیگر جدا کردند، به مشکلات مدرنیته و تخریب محیط زیست کمک می کند.12

این شوک ناشی از از شکست در جنگ اول (۱۸۰۴-۱۸۱۳) و جنگ دوم (۱۸۲۶-۱۸۲۸) با روس‌ها بود که چند رهبر ایران را از خواب بیدار کرد. عباس میرزا، شاهزاده مغرور و شجاع قاجار که جنگ‌ها را رهبری کرده بود، به این درک رسید که ارتش ایران عقب مانده است. وی اروپاییان را برای تأسیس داروسازی مدرن تری در کشور که در طول جنگ‌ها بسیار مورد نیاز بود استخدام کرد، اگرچه معتقد بود که داروی ایرانی به همان اندازه موثر است. نیاز به آموزش نظامی مدرن و تسلیحات حتی شدیدتر بود. تأسیس دارالفنون، اولین کالج با برنامه درسی مختلط نظامی و علوم در سال ۱۸۵۱ در واقع ادامه خودآگاهی نخبگان ایرانی در مورد عقب ماندگی کشورشان بود. شکست نظامی در واقع باعث تغییر عمده پارادایم در رویکرد علمی و دکترین نظامی شد. یک تغییر پارادایم مشابه نیز در ترکیه (امپراطوری عثمانی) و چین پس از شکست‌های آنان از نظامیان مدرن اروپایی روی داد.

اما در ایران پروژه توسعه اقتدار گرا تحت حاکمیت رضاشاه (۱۹۲۵-۱۹۴۱) آغاز شد. رضاشاه که خود نظامی بود، تمرکز خود را بر اصلاحات نظامی و صنعتی شدن گذاشت. نظم و انضباط نظامی و نیروهای مسلح به سرعت در جامعه پخش می‌شد. بسیاری از نهادهای «اولیه» مانند راه‌آهن و دانشگاه تهران با سرعت زیاد تاسیس شدند. در بدو امر، رضاشاه مانند کمال آتاتورک همتای اصلاح طلب خود در ترکیه، سعی کرد قدرت علما را محدود کند زیرا آن‌ها را مانعی برای پیشرفت یافت.

استیلای محمدرضا شاه بر کشور پس از کناره گیری پدرش با سرعت متفاوتی ادامه یافت. وی با ادامه اصلاحات نظامی و گسترش شهرنشینی، تلاش‌های بیشتری برای برنامه‌های فرهنگی اجتماعی و آموزش صورت می‌داد. با این حال او رویکرد مشت آهنین پدرش را نسبت به روحانیون کنار گذاشت، چند نفر از آن‌ها را از تبعید بازگرداند و مساجد در سراسر کشور مانند قارچ روئیدند. 13 احتمالاً تهدید اتحاد جماهیر شوروی و تلاش آن برای تجزیه ایران در ملایمت شاه نسبت به علما بی تاثیر نبود. با این وجود، دهه‌ها شهرنشینی و مدرنیزاسیون منجر به از دست رفتن بخش مهمی از قدرت علما شده بود. آن‌ها می‌دانستند که به دست آوردن قدرت تنها از طریق پیاده کردن و بازساخت کل جامعه مدنی و ایدئولوژی مدنی امکان پذیر است. انقلاب ۱۳۵۷ یک آشوب فرهنگی پس رفتی بود، به منظور از بین بردن آجر به آجر دستاوردهای ایران مدرن.

بدیهی است که باسوادان در ایران عمدتاً از تبار علما بودند، اما در مجموع بوروکراسی نظامی و دولتی اعضایی از طبقات اجتماعی دیگر نیز داشتند. آن نهادها سکولار و مدرن بودند. ارتش در ایران مدرنیزاسیون اقتدارگرا را رهبری کرد، در حالی که روشنفکران، بیشتر فرزندان نخبگان قدرت سنتی و مقامات مذهبی، تصور نادرستی نسبت به آن داشتند. این بدان معنا نیست که توسعه اقتدارگرا تنها استراتژی ممکن است، یا مخالفان دلیلی برای شکایت ندارند. انتقادات موجهی از نحوه برخورد رضا شاه و محمدرضاشاه با پروژه نوسازی وجود داشت، اما همانطور که به طور خلاصه پروژه سلسله نشان دادم، حداقل دهقانان بیش از آرمان‌های عظیم انسانی به نتایج ملموس مانند جاده و اشتغال توجه داشتند.

فاصله زیاد بین روستاییان و شهرها، باسواد و بی‌سواد، ثروتمند و فقیر، سنت گرایان و مدرنیست‌ها منجر به خسارات جبران ناپذیری در عدم ظهور یک جامعه مدنی پر جنب و جوش شد. مدرنیزاسیون اقتدارگرا نیز مفید نبود. هرگز طبقات سنتی و مدرن در پی ایجاد یک همزیستی مسالمت آمیز میان خود برنیامدند؛ آن‌ها نسبت به یکدیگر بیگانه و تا حدودی خصمانه باقی ماندند، گویی در دو کشور مختلف زندگی می‌کنند. این شکاف برای رسیدن به مصالحه بسیار عمیق بود -و هست. در حالی که شهروندان مدرن به دنبال یک جامعه مدنی کاملاً منظم و سبک پیشرو زندگی هستند، شیوه‌های رها شده و نظام‌های اعتقادی باستانی پناهگاه سنت گرایان است. انقلاب ۱۳۵۷ مشخصه پیروزی و اوج سنت گرایی بود. توسعه نابرابر و شکاف بزرگ بین دو اردوگاه اجتماعی سنت گرایان و مدرنیست‌ها ممکن است در آینده نیز ادامه یابد، اما این بار مدرنیست‌ها احتمالا سعی در ریشه کن کردن سنت گرایان سرسخت خواهند کرد و چرخه خشونت به چرخیدن ادامه خواهد داد.


  1. The Stages of Economic Growth w. w. Rostow in The Economic History Review: Second Series Vol. XII, No. 1. https://onlinelibrary.wiley.com/doi/abs/10.1111/j.1468-0289.1959.tb01829.x ↩︎

  2. مجله نگین، 31 شهریور 1355، شماره 135 ↩︎

  3. نراقی، احسان"آنچه خودداشت" نشر چاو، 1383. تهران ↩︎

  4. Rahnama, Majid. The Riches of The Poor, An Archeology of Poverty. www.pudel.samerski.de/pdf/majid.pdf↩︎

  5. ibid ↩︎

  6. رهنما، مجید 1381 بازاندیشیهاي یک کارگزار توسعه. (ج. توکلی. مترجم). فصلنامه روستا و توسعه، 5 ↩︎

  7. Illich, I. Deschooling Society. Marion Boyars, 2000. ↩︎

  8. طالب، مهدی و حقیقی مقدم، عبدالمنان. “بازاندیشی طرح توسعه منطقه‌ای سلسله.” journals.ut.ac.ir/article_24458_9c86069beec420d4222e961effe91f66.pdf. ↩︎

  9. سیروس، دهنادی، پیش‌گفتاری بر مطالعه‌ی کلی بخش سلسله (الشتر) , https://pecritique.com/tag/%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%A7%D8%AF%DB%8C/ ↩︎

  10. طالب، مهدی: بازاندیشی طرح توسعه منطقه ای سلسله، توسعه روستایی، دوره سوم، شماره 2، پاییز و زمستان 1390 ↩︎

  11. مرتضی مطهری، آشنایی با علوم اسلامی. تهران: دفتر انتشارات اسلامی، 1358 ،10-13. ↩︎

  12. Bala, A., & Duara, P. (Eds.). (2016). The Bright Dark Ages. Leiden, The Netherlands: Brill. doi: https://doi.org/10.1163/9789004264199 ↩︎

  13. Milani, Abbas: The Shah. Prager, 2011 ↩︎


Related Content