post-thumb

تاریخچه تلویزیون خصوصی در ایران

چکیده مطلب

آنچه می خوانید برگردان مصاحبه دکتر کامبیز محمودی، اولین مدیر عامل تلویزیون خصوصی «ایران» که بعدها معاون مدیر کل شبکه رادیو تلویزیون سراسری ایران شد، با پروژه ایران ۱۴۰۰ است. کامبیز محمودی در این مصاحبه از تجربیات شخصی و مستقیم خود در ایجاد و مدیریت اولین ایستگاه تلویزیونی در ایران، و سپس پیوستن به تلویزیون دولتی سخن می‌گوید. خواندن و شنیدن چالش‌های ایجاد یک رسانه کاملاً جدید در ایران، و در حقیقت در کل خاورمیانه، از زبان محمودی مبهوت کننده است. این چالش‌ها نه فقط مسایل فنی و مالی و تمهیدات سیاسی و مقابله با سانسور را در بر می‌گیرد، بلکه به روش‌های تغییر نگاه مردم عمدتاً مذهبی به یک رسانه نوظهور نیز می‌پردازد، و از جمله توضیح می‌دهد که چگونه برای نخستین بار نظرسنجی علمی، و تجزیه و تحلیل‌ها آنها برای درک خواست‌های مردم در ایران توسط تلویزیون ملی ایران صورت گرفت. در روایت محمودی، داستان ایجاد و گسترش تلویزیون در ایران بسیار بیش از ایجاد یک منبع جدید سرگرمی و اخبار بود؛ بلکه می‌بایست آن را یک ابزار جدید بازاریابی، و نیز یک وسیله سرمایه گذاری تجاری نیز ارزیابی کرد. با خواندن و شنیدن این مصاحبه از جمله متوجه می‌شویم که چطور رسانه تلویزیون به عنوان یک نهاد قدرتمند برای تهدید علیه دین و مؤسسات مذهبی تلقی می‌شد. داستان آغاز تلویزیون در ایران شاید یکی از مهمترین وقایع حضور مدرنیسم و نمونه بارز مواجهه سنت با مدرنیته باشد؛ چه از نظر فرهنگی در سراسر کشور، و چه از نظر شخصی در منازل مردم. مصاحبه محمودی به بهترین شکل تاریخ شفاهی، واقعی، صریح و صادقانه تلویزیون را در ایران توصیف می‌کند.

این مطلب برگرفته از مصاحبه انگلیسی دکتر کامبیز محمودی با پروژه ایران ۱۴۰۰ است.

ایران یکی از اولین کشورهای در خاورمیانه بود که دارای تلویزیون تجارتی شد و اگر اشتباه نکنم عراق در همان زمان تلویزیونی وابسته به دولت داشت. رشته تحصیلی من در مقطع کارشناسی، علوم ارتباطات بود (دانشگاه شیکاگو 1333-1334 شمسی مطابق 1954-1955 میلادی) که رسانه بخشی از واحدهای درسی در این مقطع محسوب می شد. دانشگاه شیکاگو در آن زمان واحد رادیو تلویزیون نداشت و من برای گرفتن این واحد ها به کالج دیگری می رفتم. در سال 1336 شمسی (1956 میلادی) وقتی به ایران برگشتم شایعاتی را در مورد اینکه یک نفر قصد احداث تلویزیون دارد می شنیدم. اولین تلویزیون در سال 1957 رسما شروع به کار کرد. در همان سال من مشغول تدریس در دانشگاه تهران بودم. همان موقع یکی از دوستانم از من سوال کرد که آیا من می توانم هر شب به مدت دو ساعت در تلویزیون مشغول به کار شوم.

ساختمان تلویزیون در تپه های عباس آباد واقع شده بود در کنار خیابان پهلوی سابق، ولیعصر کنونی. در مرتفع ترین تپه عباس آباد برج بزرگی بنا شده بود. وقتی به آنجا رفتم، فهمیدم به جز آقای حبیب ثابت که سرمایه اولیه را برای ساخت آن برج تلویزیونی داده بود و دو پسرش تا آن زمان هیچ کس دیگری تلویزیون ندیده بود. کارکنان تلویزیون با یک نماینده از شرکت RCA در حال چک کردن کتابچه های راهنما بودند. اینها در واقع تکنسین ها و مهندسانی بودند که همه در ایران تحصیل کرده بودند، ولی هیچ تحصیلاتی در مورد رادیو و تلویزیون نداشتند. حبیب ثابت و فرزند بزرگترش ایرج از من پرسیدند که آیا مایل به کار در آنجا هستم؟ گفتم در حال حاضر در دو جا مشغول هستم ولی کماکان می توانم چند ساعتی در روز در آنجا مشغول باشم و آنها گفتند: «اینجا هیچ کس دیگری تحصیلات تلویزیونی ندارد. ما می خواهیم شما دوره های آموزشی شبانه دایر کنید و افراد را آموزش دهید.»

آن موقع کمتر از یک سوم بنا ساخته شده بود. دو استودیو و یک اتاق کنترل آماده بود، اما در کل ساختمان دفتری وجود نداشت و همه چیز در دست ساختمان بود. از آنجا که تلویزیون فقط چند ساعت در شب پخش می شد، در طول روز کارگران مشغول کار بودند، اما در ساعت پنج عصر که برنامه کودکان شروع می شد، آنها کار را متوقف می کردند. شروع کار در ابتدا بسیار ابتدایی بود و حتی دوربین های که استفاده می شد اکنون در موزه ها نگهداری می شوند آنها دوربین های ویدیوکن بودند. ویدیوکن یک دوربین خیلی حساس نبود اما بهترین چیزی بود که RCA داشت.

در آن سال ها با کمک آقای ثابت و خانواده اش و بقیه دوستان و همکاران، اولین تلویزیون ایران را بنا کردیم. آقای ثابت مردی جدی بود که به راحتی خشمگین می شد که این خصوصیات اخلاقی او باعث شد من ساعتها به میانجیگری بین او و پسرهایش بپردازم.

آهسته آهسته شروع به آموزش گویندگان و همچنین تولید برنامه های مختلف کردیم به طور مثال هوشنگ محمودی (که نسبتی با من نداشت) و مسئول یک مدرسه بود، مدیر برنامه های کودکان شد. این برنامه هر شب یک ساعت پخش می شد. بعلاوه هر شب یک ساعت موسیقی کلاسیک داشتیم، که خیلی مورد پسند عموم واقع نشد برعکس رادیو که خیلی مورد توجه عموم بود. با تمام محدودیتهای مالی و تجهیزات و نیروی انسانی آموزش دیده پخش برنامه های تلویزیونی بالاخره در سال 1336 شمسی (1957 میلادی) شروع شد.

مطابق قانون، آقای ثابت انحصار واردات اولین پنج یا ده هزار گیرنده تلویزیون به ایران را داشت و از گمرک معاف شده بود، به این دلیل که او اولین کسی بود که در این کار سرمایه گذاری کرده بود و بخاطر همین از عوارض گمرک واردات چند هزار تلویزیون معاف شده بود. بنابراین، در ابتدا، هنگامی که خانواده ها تلویزیون خریداری می کردند، از تلویزیون های وارداتی RCA بود. در آن زمان تعداد تلویزیون های فروخته شده به خانواده ها در تهران بین سه تا چهار هزار دستگاه بود. تلویزیون در ایران این طور آغاز بکار کرد.

تا آن زمان حدود چهار یا پنج ساعت برنامه تلویزیونی زنده داشتیم بجز آن یک یا دو فیلم کوتاه و برنامه های یک ساعته ای که از آمریکا خریداری کرده بودیم. Whirlybird که داستان هلیکوپتر بود، یکی از این برنامه ها بود که زیرنویس داشت. در آن زمان هنوز هنر دوبله کردن در ایران وجود نداشت، بنابراین از زیرنویس های فارسی به صورت خیلی ابتدایی استفاده می کردیم .بعدا فیلمهای دوبله شده را که عمدتا آمریکایی فرانسویی و یا انگلیسی بودند و قبلا در سینما ها اکران شده بود اجاره می کردیم . این محصولات که عمداتا آمریکایی بودند در شب های پنجشنبه اکران می شد. ولی بقیه برنامه ها پخش زنده بود و دچار دردسرهای زیادی بودیم زیرا نمی توانستیم مردم را در مقابل دوربین زنده کنترل کنیم. این را هم بایستی بگویم که ما چون وابسته به دولت نبودیم و هیچ گونه سانسوری بر ما اعمال نمی شد.

شروع انتقادات از تلویزیون

در آن زمان گذشته از آمریکا، به جز بریتانیا و فرانسه، هیچ کشور اروپایی دیگری تلویزیون نداشت. آن دسته از ایرانیانی که در آن دو کشور تحصیل کرده بودند، یا آنهایی که از آمریکا آمده بودند، و روشنفکران به راحتی از ما در روزنامه ها انتقاد می کردند. انتقاد و شکایت آنها از ابتدایی بودن برنامه ها بود. هیچ کدام از آنها البته متخصص نبودند یا در این رشته کار یا مطالعه نکرده بودند، اما شاید برنامه هایی را در فرانسه و شاید در آمریکا یا بی بی سی مشاهده کرده بودند و انتظار داشتند که ما هم در سطح این برنامه ها باشیم.

شدیدترین مخالفتها از طرف گروهای مذهبی بود. روحانیون در این میان بسیار سخت گیر بودند زیرا بهائی بودن آقای ثابت بهانه ای برای حمله به کل دولت و نظام به آنها داده بود. آنها بویژه ناراحت بودند كه یكی از سه وسیله ارتباط جمعی - كه در آن زمان سه مورد از آنها وجود داشت: روزنامه ها، رادیو و تلویزیون - به چنین شخصی داده شد، اما ما سیاسی نبودیم. خبرهای ما از خبرگزاری پارس بود که از رادیو ساعت چهار بعد از ظهر پخش می شد. بعد از پایان یافتن اخبار پخش شده از رادیو در تهران، آنها یک نسخه از متن دست نویس خود را برای ما ارسال می کردند و ما از همین اخبار و گزارشها استفاده می کردیم. این تنها رابطه ما با سیاست یا دولت بود. بقیه برنامه ها به نوعی سرگرمی و آموزشی بود از جمله آموزش آشپزی به زنان و برنامه کودکان. در آن زمان تعداد تلویزیون های فروخته شده در سطح انبوهی نبود .کمتر از شش هزار دستگاه تلویزیون در کل ایران وجود داشت که بیشتر آن در تهران بود. با این حال هیچ کس خوشحال نبود. هر هفته در مجله طنزآمیز توفیق یک مقاله بزرگ با یک کاریکاتور وجود داشت که برنامه های تلویزیونی را مورد مضحکه قرار می داد. در ابتدا هیجان زیادی در بین مردم از آمدن تلویزیون به ایران وجود آمده بود و همه انتظار زیادی داشتند در صورتیکه آنها اصلاً تلویزیون را ندیده بودند و حالا از آن انتقاد می کردند. این وضعیت تا سال 1357 (1978 میلادی) و ابتدای 1358 وقتی تهران را ترک کردم ادامه داشت.

آگهی‌های تبلیغاتی در تلویزیون

تمام درآمد تلویزیون از راه تبلیغات بود که خیلی مبلغ کمی بود. کمبود آگهی بخاطر عدم آگاهی و آشنایی با تاثیر فیلم و تلویزیون در مردم بود.

بعد از یکسال کار با این تلویزیون برای گذراندن دوره دکترای خود در رشته علوم ارتباطات به آمریکا برگشتم .بعد از سه سال که به ایران برگشتم باید به تک تک بازرگانان را متقاعد می کردم که آقای ثابت هم که صاحب تلویزیون بود هزینه کامل تبلیغات خود را می پردازد، و هیچ چیزی حتی برای او رایگان نبوده است.

ما همچنین بازرگانان را تشویق به تشکیل دفاتر تبلیغاتی برای خودشان کردیم، و تخفیفهایی برای آنها قائل شدیم. این دفاتر تبلیغاتی برای ساخت فیلم های کوتاه تجاری تجهیزات خریداری کردند. عده ای برای یادگیری آگهی های تبلیغاتی به آمریکا رفتند و کم کم اگهی های تبلیغاتی تلویزیونی نیز افزایش پیدا کرد. اما تا سال 1963 كه به ایران بازگشتم، دو سوم از هزینه های تلویزیون هر ماه از طریق شرکت های دیگر آقای ثابت پرداخت می شد و فقط یک سوم هزینه ها از تبلیغات در می آمد.

رشد و پیشرفت از سال ۱۳۳۹ شمسی (۱۹۶۰ میلادی)

آقای ثابت در آن زمان - که مشغول تحصیل در دانشگاه های ایندیانا و شیکاگو بودم زنگ زد و پرسید که آیا می خواهم که مدیر عامل تلویزیون او باشم به همراه 10 درصد از سهام شرکت؟ من سهام را نپذیرفتم چون یک سازمان سودآور نبود به همین دلیل درخواست حقوق ثابت کردم. او گفت بعد از این که من آنها را ترک کردم، یک آمریکایی به نام آقای هالوک را استخدام کردند ولی او در حال ترک ایران است. من به آقای ثابت گفتم که من حقوق آقای هالوک به علاوه حقوق مترجم او را می خواهم. او گفت «این خیلی زیاد است.» گفتم: «این تنها چیزی است که می خواهم.» او موافقت كرد، و من در آن زمان در سال 1342 شمسی (1963 میلادی) بالاترین حقوق را در ایران می گرفتم.

به هر حال من به طور تمام وقت در تلویزیون استخدام شدم و تمام وقتم را در تلویزیون از 9 صبح تا 1 بعد از ظهر می گذراندم. و دوباره از ساعت 4:30 بعد از ظهر تا 11 الی 12 شب مشغول به کار بودم. ولی هنوز امکانات ضبط وجود نداشت. این در حالی است که در سه سالی که در آمریکا بودم تلویزیون گسترش و پیشرفت زیادی داشت . من با ایده های زیادی به ایران برگشتم مانند این که چه نوع برنامه هایی برای ایران مناسب است یا ایده هایی درباره برنامه های مسابقه که می تواند برای ایران مفید باشد. نه عین آنچه در آمریکا وجود داشت، بلکه آنچه را می شد اقتباس کرد. من تمام وقت خود را صرف کردم و تعداد معدودی از دوستان و افرادی که در اروپا تلویزیون و رسانه تحصیل کرده بودند، استخدام کردیم. در سال های 1342 تا 1348 شمسی (1963 تا 1969 میلادی) اوج زمانی بود که تلویزیون ایران رو به پیشرفت می رفت به خصوص «تلویزیون ثابت.»

همه چیز ده برابر پیشرفت کرده بود. تهیه برنامه بیش از صد درصد بهبود یافته بود. فیلم های معروف دوبله شده آمریکایی زیادی داشتیم همچنین فیلم های دوبله جدید .بسیاری از برنامه های تولید شده در سطح محلی و نمایشهای درام و مسابقه در حال پخش بود، ولی نه مثل بهترین تلویزیون های جهان، بلکه در حد ایستگاه های محلی در آمریکا مانند ایندیانا یا ایلینویز. برنامه ما هم محلی بود و فقط در تهران پخش می شد.

وقتی برای ادامه تحصیل ایران را ترک کرده بودم، چندین شرکت نفتی در آبادان وجود داشت .خانواده های انگلیسی و آمریکایی و هلندی زیادی در آنجا در میادین نفتی آبادان کار می کردند. عدم وجود سرگرمی و هوای بد و نبود مسکن خوب باعث شده بود تا شرکت های نفتی نتوانند کارمندان خود را در انجا نگه دارند. فقط و فقط کار سخت و حقوق بسیار بالا. در این هنگام ظاهرا رئیس این شرکت های نفتی از آقای ثابت خواسته بود که در ازای پرداخت یک چهارم هزینه های تلویزیون، یک شعبه هم در آبادان افتتاح کند. آقای ثابت قبول کرده بود و از آن پس آنها هزینه ها را پرداخت کردند و برنامه ها از تهران به آبادان ارسال می شد.

در آبادان اخبار محلی، رقص های محلی، فولکلور، آواز خواندن و همچنین یک برنامه کودک را نشان دادند . این دومین ایستگاه تلویزیونی بود که در سال 1338 شمسی ( 1959 میلادی) در غیاب من در کشور تاسیس شده بود. حالا که برگشتم، دو ایستگاه داشتیم و سعی داشتیم ببینیم که چگونه می توانیم برنامه های خیلی خوبی از تهران به آبادان بفرستیم. ما به دلیل نداشتن امکانات نمی توانستیم از برنامه های زنده خود فیلمبرداری کنیم، بنابراین تنها راه حل تهیه فیلم های ویدئویی بود. و این یک داستان تقریبا طولانی و متفاوت و تا حدودی سیاسی بود.

دولت وارد صحنه شد

یک سال و نیم یا دو سال بعد از بازگشت من به ایران، سناتورها در مجلس سنا شروع به انتقاد از انحصار تلویزیون کردند. در پشت این انتقاد ها آخوندها و آیت الله ها بودند. [قدرت آنها] مثل ایران امروز نبود، اما در بسیاری از مساجد خیلی آشکارا شکایت می کردند که تلویزیون یک اختراع غربی است و صاحب ایستگاه تلویزیونی در ایران آقای ثابت خارج از دین است و … آنها فکر می کردند هر کسی که در تلویزیون ایران کار می کند بهائی است که درست نبود. تلویزیون ثابت هیچ برنامه مذهبی نداشت و کاملاً بی طرف و دور از سیاست و دین بود. سنتی ها در جامعه ایران، به ویژه آخوندها، بدون ارائه هیچ دلیلی مخالف آن بودند، فقط برای این که این کالا از غرب وارد شده بود و ضد اسلام و نجس تلقی می شد.

در همین زمان ثابت به من گفت كه وزیر دربار كه از دوستان اوست تماس گرفته و می گوید كه اعلیحضرت شاه در برابر این فشارها از طرف علمای شیعه با صرف وقت زیاد مقاومت كرده، اما بخاطر وجود مسایل زیاد دیگری که در دست توسعه است نمی توانست بیشتر از این به مشکل تلویزیون رسیدگی کند. بنابراین به دولت پیشنهاد داده بود که تلویزیون را از ثابت خریداری کنند. ثابت از من خواست كه نامه ای به اعلیحضرت بنویسم و ​​فواید داشتن تلویزیون تجاری و در كنار آن تلویزیون دولتی را برای او توضیح دهم و به او پیشنهاد كنم كه با پول نفتی که دارند یک ایستگاه تلویزیونی دولتی تاسیس کنند، برای این کار عده ای را برای تحصیل به شبکه های معروف مانند بی بی سی بفرستد و تلویزیون دولتی در کنار بخش خصوصی بمانند یک کشور دموکراتیک وجود داشته باشد. بنابراین من حدود چهار یا شاید پنج صفحه نوشتم و آن را برای وزارت دربار فرستادیم تا به شاه بدهد. ظاهراً او قانع شده بود و به وزارت پست و تلفن و تلگراف و بخش رادیو و تبلیغات دستور داد که ظرف شش ماه یک تلویزیون دولتی تاسیس کنند ولی این اتفاق تا پایان سال رخ نداد. در سال بعد هم اتفاق نیفتاد و گاهی شاه از پیشرفت آن سوال می کرد و آنها بهانه می آوردند .شاه به آنها یادآور می شد که چگونه ثابت با سرعت این کار را انجام می دهد و تلویزیونش که در حال فعالیت است به محبوبیت رسیده. این در اوایل سال 1964 و 1965 بود. در این سال ها ما بیش از صد هزار تلویزیون در تهران و حدود چهل الی پنجاه هزار دستگاه هم در آبادان داشتیم و برنامه ها بسیار بهبود یافته بودند.

من در سال 1965 شنیدم که آقای قطبی پسر عموی ملکه یک آقای بسیار تحصیل کرده از پاریس مسئول تاسیس تلویزیونی دولتی شده است. او یک دفتر را در سازمان برنامه باز کرد، جایی که من قبلاً کار می کردم. از اولین کارهای او دعوت از من برای دیدار و گفتگو دربارۀ تلویزیون بود. من رفتم صحبت کردیم. او گفت ما حدود یک سال آینده برنامه تلویزیونی خود را آغاز خواهیم کرد اما قبل از رسیدن به آن مرحله باید دور هم جمع شویم و با یکدیگر رقابت نکنیم. او در ادامه توضیح داد اگر ما اخبار را در ساعت ده پخش کردیم شما در آن زمان برنامه ای دیگری قرار ندهید ویا اگر شما یک برنامه بسیار پرطرفدار داشته باشید ما در آن زمان برنامه دیگری نخواهیم داشت. رفتار او بسیار محترم و دوستانه بود.

تلویزیون خصوصی ملی شد

در سال ۱۳۴۵ شمسی (۱۹۶۶ میلادی) تلویزیون دولتی با اولین برنامه ابتدایی و آزمایشی تاسیس شد. مشکلات من از آنجا شروع شد که پیامی دریافت کردم که باید به شبکه دولت بپیوندم زیرا آن تشکیلات آینده کشور بود. بعد از اینکه تلویزیون ثابت را ترک کردم دو سال و نیم دیگر روی پا ماند. سپس ایده خرید تلویزیون ثابت دوباره زنده شد. بنابراین تحت فشار آخوندها شاه به وزیر اطلاعات دستور داد كه تلویزیون ثابت را خریداری و آن را با تلویزیون دولتی ادغام كنند. وزارت اطلاعات همان وزارتخانه ای نبود که امروز هست. در آن زمان وزارت اطلاعات بیشتر برای تبلیغات و رادیو و روزنامه ها و تلویزیون بود. وقتی این خبر را شنیدیم وزیر اطلاعات به دیدن آقای قطبی و من آمد. آقای قطبی مدیر کل بود و من معاون بودم و او این خبر را داد، اگرچه ما این شایعه را شنیده بودیم و او مجبور بود این کار را در اسرع وقت انجام دهد، اما آقای قطبی طرفدار چنین کاری نبود. یک ماه گذشت و ما هیچ اقدامی نکردیم. بنابراین یک روز تماس گرفتم و گفتم آقای قطبی اگر شاه دنبال این موضوع باشد ما باید در اسرع وقت کاری انجام دهیم. روز بعد آقای قطبی تلفنی دریافت کرد که اگر ما طی بیست وچهار ساعت آینده این کار را نکنیم از شخص دیگری می خواهند که این کار را انجام دهد.

متاسفانه من مجبور شدم که تلویزیون را که با پول ثابت ساخته شده بود تعطیل کنم . با این حال من مقاومت کردم اما به من دستور دادند که که بروم چون با کارکنان آنجا بیشتر آشنایی داشتم. با آنها صحبت کردم و خیلی تلخ بود، اما برای کارمندانشان بهتر بود زیرا حقوق آنها پایین بود و حقوق ما هم بالاتر بود. همچنین برای آنها حقوق بازنشستگی داشتیم و همینطور بیمه دولتی. اما برای آقای ثابت و خانواده اش این تجربه بسیار بسیار تلخ بود. آنها تا بعد از انقلاب وقتی در پاریس بودم با من صحبت نمی کردند. اولین باری که بعد از انقلاب با ثابت روبرو شدم آشتی کردیم.

آغاز محدودیت ها و سانسور

سانسور در تلویزیون ثابت وجود نداشت. وقتی به ساختمان تلویزیون ملی رفتم، که ساختمانی کاملا نوساز بود، همراه با استودیوهایی در زیر زمین و در طبقه دوم، من دفتر خود را داشتم. یک دفتر بزرگ دیگری هم وجود داشت که در آن همیشه بسته بود .وقتی پرسیدم این برای چیست به من گفتند که این دفتر نماینده دولت است .وقتی پرسیدم که نماینده دولت کیست. آنها در جواب گفتند ساواک. من تا آن روز هرگز در مورد ساواک نشنیده بودم، چون در سالهایی که در آمریکا بودم ساواک هنوز تاسیس نشده بود یا من حداقل اطلاعی نداشتم. پرسیدم چرا کسی در دفتر نماینده دولت نیست؟ در جواب گفتند اگر اتفاقی بیفتد او می آید. از کسی خواستم تا با او تماس بگیرد او به دفتر آمد و گفت دلیلی برای حضور دائمی من در اینجا وجود ندارد چون شما سیاسی نیستید. به او گفتم بعضا مشکلاتی در اینجا هست به طور مثال به او گفتم ما اخبار دولتی را پخش می کنیم و لزومی برای پخش نکردن تصویر در پشت صحنه وجود ندارد او موافقت کرد.

در آن روزها روابط ایران و مصر بسیار بد بود. در یک روز اخبار مصر و جمال عبدالناصر در خبرهایی که از طرف دولت به دستمان رسیده بود وجود داشت. در آن هنگام من از کارمندان خواستم تا هنگام خواندن این خبر عکسی از ناصر پیدا کنند و آن را در هنگام پخش خبر نشان دهند. هنگامی که این اتفاق افتاد مانند انقلابی کوچک در انجمن رسانه های ایران بود. سردبیر یا صاحب اطلاعات آقای مسعودی و فرامرزی (سردبیر کیهان) و آقای دکتر مصباح زاده، رئیس کیهان با من تماس گرفتند و گفتند جوان آیا می دانید چه می کنید؟ گفتم چه اتفاقی افتاد؟ آنها گفتند هیچ کس نباید تصویر ناصر را ببیند. پرسیدم چرا؟ شما در اخبار اطلاعات سیاسی و بحث های زیادی درباره او دارید. چه اشتباهی در نشان دادن تصویر او وجود دارد؟ آنها گفتند که این دستور ما نیست از طرف مقام های بالاتر است كه به معنی دربار یا شاه بود . گفتم آیا می توانم با مقام های بالاتر تماس بگیرم تا ببینم که این درست است یا نه؟ گفتند بله. بنابراین، من با بخش مطبوعات و وزیر دربار تماس گرفتم.

در آن زمان اسدالله علم وزیر دربار سلطنتی بود و واقعاً به شاه نزدیک بود. من او را که هم شهری بودیم می شناختم. با او صحبت کردم و گفتم خدا را شکر که اینجا هستی! تشکر کرد و پرسید چه کسی به شما گفت این کار را بکنید؟ یعنی عکس های از جمال عبدالناصر در تلویزیون پخش کنید؟ من به او گفتم که من این کار را کردم بدون اینکه کسی به من بگوید، اما دو روزنامه روزانه به من می گفتند که این یکی از آن خط های قرمز است. او گفت هر کاری را که می خواهید انجام دهید شما خیانتکار نیستید! این اولین رویارویی من با خطوط قرمز سیاسی بود. بنابراین وقتی گفتم سانسور وجود نداشت به این دلیل بود که هیچ برنامه سیاسی وجود نداشت.

با توسعه تلویزیون ملی، و پوشش کل کشور با دو یا سه شبکه در دو یا سه سال بعد، اگرچه از طرف ساواك به ما نگفتند و هیچ عضوی از ساواك برای بررسی برنامه های ما حضور نداشت، اما ما خطوط قرمز خاصی داشتیم كه همه می دانستند. مثل روزنامه ها می دانستیم که نمی توانیم در مورد خانواده سلطنتی صحبت کنیم. نباید درباره دین صحبت کنیم و هر مذهبی. من از علم پرسیدم آیا می توانیم در مورد شهردار و نخست وزیر گزارش کنیم. او گفت شما می توانید هر چیزی را به من بگویید به صورت مودبانه. گفتم فقط سوال کردم. او گفت شما می توانید از این شهردار لعنتی انتقاد کنید، او شهردار مناسبی نیست. گفتم شما اجازه انجام این کار را به من می دهید؟ گفت بله و شما می توانید در مورد هر وزارتخانه گزارش بدهید.

وقتی کار را در تلویزیون دولتی شروع کردم یکی از افرادی که کمک بزرگی به من کرد آقای فرهنگ فرهی بود که اخیراً درگذشت. فرهی يك چپ گرای سابق بود. بنابراين من به او برنامه ای ويژه دادم كه در مورد مشکلات گزارش تهیه کند. من به او گفتم که او باید تمام مدارکی را که اثبات صحت گزارش وی است در اختیار داشته باشد. رادیو هنوز بخشی از شبکه تلویزیونی دولت نبود و آنها قبلاً شکایت کرده بودند که برنامه فرهی خیلی آزاد شده است. این امر البته عمدتاً ناشی از حضور آقای قطبی بود که به دستگاه نزدیک بود. شخصیتی منطقی بود و می توانست شاه یا ملکه را برای پیشبرد کارها ترغیب کند. بنابراین، ما سالهای زیادی آزادی داشتیم تا زمانی که مشکلاتی به طور عمدی توسط نیروهای امنیتی ایجاد شد که ما را مجبور کردند خطوط قرمز بیشتری داشته باشیم وبخشی برای بررسی هر برنامه قبل از اکران شدن بوجود آید، که این در نهایت خودسانسوری بود نه سانسور دولت.

مشکلات با ساواک

در حدود چهل سال است که ایران را ترک کرده ام و دیگه جوان نیستم. اما هر کسی که قبل از انقلاب در سال 1357 شمسی (1979 میلادی) در ایران بوده به یاد می آورد که تعداد معدودی از دانشجویان ایرانی که متعلق به کنفدراسیون دانشجویان ایرانی بودند. نسبت به شاه دید خوبی نداشتند. اکثر آنها کمونیست و یا چپ گرا و تعداد معدودی از آنها از یاران و حامیان محمد مصدق بودند. اما بیشتر آنها مائوئیست، استالینیست یا لنینیست بودند و با تمام این عقاید از اروپا بازگشتند. بعضی از آنها در واقع کارهایی علیه نظام انجام می دادند، من نمی دانم چه چیزی، اما نیروهای امنیتی در ایران می دانستند که آنها در توطئه ها دست داشته اند. آنها چندین بار نقشه کشیده بودند که شاه را بکشند. البته او صدمه ای ندید، اما آنها شبکه هایی را کشف کردند. برخی از رهبران این گروههای افراطی توسط ساواک دستگیر شدند. شعبه سوم ساواك مسئول امور داخلی بود. رئیس آن اداره با ما تماس گرفت كه بگوید ساواک درخواست کرده که یکی از این زندانیانی را كه اعتراف به تلاش به خرابکاری در زندگی شاه کرده بود را در تلویزیون نشان دهیم . آنها می خواستند او به مردم بگوید که این تبلیغ نیست بلکه واقعیت است. من نمی دانم چرا آنها همیشه به من زنگ می زدند، زیرا من رئیس شبکه تلویزیونی نبودم، معاون بودم. شاید به دلیل اینکه پیشینه من در تلویزیون بود و برای آنها راحت تر بود تا با من صحبت کنند.

پس از تماس ساواک با آقای قطبی صحبت کردم. او با این مسئله کاملاً مخالف بود و گفت نباید از تلویزیون سوء استفاده کنند. او گفت ما ابزاری برای ساواک یا امنیت نیستیم و من این کار را نخواهم کرد. بعد از آن، من با آن شخص در ساواک تماس گرفتم و به او گفتم که مدیر این موضوع را قبول نکردند. او از من خواست که این کار را بکنم. من گفتم من می دانم که شما می توانید ما را مجبور کنید اما در این میان شما به من پیام دادید و من جوابش را به شما گفتم. در نهایت من تصمیم گیرنده نیستم و در آخر آن زندانی به تلویزیون نیامد.

حدود نه ماه بعد، همان وضعیت به وجود آمد و این بار بسیار جدی تر. اینبار یک ایرانی را که در حال جاسوسی برای عراق بود دستگیر کرده بودند. روابط عراق و ایران بسیار بد بود و این مرد که اسیر شده بود چیزهای زیادی برای گفتن به ایرانیان داشت. وضعیت کردها بود که همیشه یک مسئله حساس در بین ایران و ترکیه و عراق بود. یک بار دیگر آنها به سراغ من آمدند برای پخش سخنان یک زندانی از تلویزیون و من به آنها گفتم که در موردش صحبت خواهم کرد. من به آقای قطبی گفتم شما می توانید خیلی مقاومت کنید ولی آنها باهوش هستند. شما باید در این باره کاری انجام دهید یا یک بار بروید و سنگ های خود را وا بکنید در مقابل مقام بالاتر و یا تسلیم شوید زیرا این بد می شود. من می دانم اگر کاری نکنی چه اتفاقی می افتد. وقتی او پرسید «از کجا میدونی؟» گفتم «من در اینجا مدت طولانی تری بوده ام و همینطور با سیاست ایران بیشتر آشنایی دارم» او گفت «به آنها بگویید که او بیاید و ما صحبت های او را ضبط خواهیم کرد ولی ما آن را زنده پخش نمی کنیم، فقط ما آن را ضبط خواهیم کرد و بعدا بررسی خواهیم کرد و اگر تصمیم گرفتیم پخش خواهیم کرد.» البته من از تمام این اصطلاحات استفاده نکردم، اما به آنها اطلاع دادم که چون همه برنامه ها را به جز خبرها ضبط کردیم، این برنامه ضبط می شود و اگر مشکلی فنی نبود، آن را پخش می کنیم.

نوار تهیه و ساخته شده اما بین استودیویی که نوار ساخته شده بود و بایگانی این نوار گم شد. این چیزی بود که همیشه از آن می ترسیدم اتفاق بیفتد. قطبی می پرسید «نوار کجاست که نگاه کنیم» و نوار ناپدید شده بود، بدترین چیزی که ممکن بود رخ دهد. ما می دانستیم که آنها به شاه گزارش خواهند داد که قطبی یا محمودی یا شخصی که تحت نظارت ماست عمداً باعث از بین رفتن این نوار شده این وضعیت بسیار بدی بود. آنقدر پرتنش بود که آقای قطبی استعفای خود را به آقای امیرعباس هویدا، که در آن زمان نخست وزیر بود، تسلیم کرد. اما قطبی از ارتش و پلیس نه ساواك خواست تا تحقیق كنند. البته، این موضوع در آن زمان به اطلاع عموم نرسید. این اولین بار است که من آن را علنی می کنم. یکی از پرسنل تازه کار که دوران کارورزی را می گذراند، ظاهراً با ساواک ارتباطی داشت و آنها از او خواسته بودند که این نوار را بگیرد و آن را در جایی مخفی کند تا قطبی و کل سازمان بد به نظر برسد. آنها می خواستند ما را کنترل کنند. اطلاعات ارتش این کارآموز را پیدا کرد، بنابراین نوار بعد از پانزده روز یا یک ماه پیدا شد. من به خاطر نمی آورم که آن نوار پخش شد یا نه اما استعفای قطبی پذیرفته نشد. ولی آن پسر به زندان افتاد. آنها مجبور بودند کاری انجام دهند. وی نامه ای از زندان به مدیر نوشت و رونوشت آن را به من و آقای جعفریان معاون دیگر سازمان که بعدا توسط رژیم اسلامی کشته شد فرستاد. این جوان در دادخواست خود به ما توضیح داده بود که جوان است و امیدهای زیادی برای خود و خانواده و برای کشورش دارد و یک وطن پرست است . البته ما می دانستیم که کدام سازمان از او خواسته است این کار را انجام دهد و او مجبور بود این کار را انجام دهد. وی گفت كه به او گفته شده كه اگر ما او را ببخشیم قوه قضاییه زودتر او را آزاد می كند.

این یک هشدار خطرناک بود همانطور که ما آن را به زبان فارسی هشدار جدی می گوییم برای آقای قطبی نیز چنین بود. روشن شد که هرچه بیشتر در برابر ساواک مقاومت کنیم، آنها فشار بیشتری خواهند آورد. ابن طور بود که آقای قطبی تسلیم شد. او گفت «من دیگر اهمیتی نمی دهم. ما نمی خواهیم کسی از ساواک به اینجا بیاید اما این کار را به مدل خودمان انجام خواهیم داد.» بنابراین آن دسته از افرادی که در زمینه امنیت تجربه داشتند یک دفترچه راهنما برای کارهایی که باید انجام شود و یک فهرست از کارهایی که نباید انجام شود تدارک دیدند. من نمی دانم که کسی از ساواک یا سازمان های دیگر این موارد را به ما دیکته کرده باشد، اما آنچه من می دانم این است که یک کمیته در داخل کشور دستورالعملی برای تولید کنندگان و کارگردانان صادر کرده بود که بر اساس آن کار می کردند. بنابراین نوعی خودسانسوری وجود داشت، اما نه همه و نه همیشه از این قوانین پیروی نمی شد.

بارها و بارها شده بود که همکارانمان این خط قرمزها رد کردند و برای قطبی و من و سایر مدیران مشکلاتی ایجاد می کردند. اما راه هایی داشتیم که نشان دهیم و بگوییم که ما همه اقدامات احتیاطی را انجام دادیم تا از این گونه اتفاقات جلوگیری کنیم. تنها چیزی که من با افتخار میگویم نه برای خودم، بلکه برای آقای قطبی این است که ما مقاومت کردیم و به [کسی اجازه ندادیم در کارمان دخالت کند] جز آن مردی که به زندان رفت، زیرا نوار را به سرقت برده. البته [در سطح کشور] هر کسی که این قوانین را رعایت نمی کرد به ساواک تحویل داده می شد. اما در تلویزیون هیچ کس دستگیر نشد، هیچ کس به ساواک فراخوانده نشد، و وقتی رادیو وتلویزیون ملی در هم ادغام شدند، از همه آنها محافظت می کردیم. ما به ساواک گفتیم «اگر سوالی دارید ما مقصر هستیم و از ما بپرسید.» تنها چیزی که به ما گفته شد این بود که بیشتر مراقب باشید و مطمئن شوید که این تخلف تکرار نشود. از این طریق ما ساواک را از خود دور نگه داشتیم گرچه نمی توانم قسم بخورم که آنها در میان 4500کارمندی که داشتیم نماینده نداشته اند. قطعاً آنها خبرچین داشتند.

نظر سنجی افکار عمومی

همه تا حدودی می دانند که اگر رسانه ها میزان اثرگذاری پیام های خود را اندازه گیری نکنند، یا اگر وسیله ای برای انجام این کار با اطمینان کامل نداشته باشند، به طور حتم اهداف خود نمی رسند و مخاطبان خود را از دست می دهند. همانطور که در آمریکا تلویزیون ها نظرسنجی می کنند، من هم در تلویزیون ثابت با سازمان ملی روانشناسی ایران قرارداد امضا کرده بودم تا هرسه ماه یکبار یک نظر سنجی برای تلویزیون تجاری انجام دهم. آنها در مورد برنامه ها و چگونگی اجرای برنامه ها و غیره سؤال می کردند. و جواب آنها را به ما می دادند. کار آسانی بود زیرا دولتی نبودیم و آنها می توانستند صریح پاسخ دهند چون کار سیاسی هم نبود. این امر به ما کمک زیادی کرد زیرا می توانستیم نظرسنجی ها را به موسسات تجاری و حامیان مالی تلویزیون نشان دهیم. براساس آن نظرسنجی ها ما نرخ های تجاری را طبقه بندی کرده بودیم، و پخش آگهی در هر برنامه ای نرخ متفاوتی داشت. من این کار را که از تلویزیون خصوصی شروع کرده بودم در تلویزیون ملی ادامه دادم.

تلویزیون ملی ایران بعد از اینکه به یک شبکه سراسری تبدیل شد، مجبور شدیم نظر سنجی هایی دربارۀ برنامه هایمان انجام دهیم. چند بار از وزارت آموزش عالی که مسئولیت امتحان ورودی دانشگاه ها را بر عهده داشت درخواست کردیم آنها این نظرسنجی ها را برای ما انجام دهند. اما آنها در این نوع تحقیقات متخصص نبودند بنابراین ما در سازمان یک بخش کوچک تاسیس کردیم که تحت سرپرستی من بود. ما نمی خواستیم اطلاعات به دست آمده از نظرسنجی ها را منتشر کنیم، بلکه نتایج را برای تصمیم گیری های خودمان می خواستیم. ما از تمام تکنیک هایی که نیلسون در آمریکا و یا برخی سازمان های دیگر مانند گالوپ بکار می بردند استفاده کردیم و نظرسنجی های بسیاری را - متناسب با نیازهایمان - بر اساس آنها طراحی و اجرا کردیم. این بخش مانند تمام بخشهای دیگر سازمان تمام وقت مشغول به کار بود به همین دلیل همیشه در یکی از استانها یا یکی از شهرها نظرسنجی هایی درباره برنامه های خاص انجام می شد.

ما هفته ای یکبار برنامه های خاصی در زمینه موسیقی کلاسیک غربی داشتیم. برنامه هایی داشتیم به نام «ایران زمین» و «سرزمین ایران» که عمدتاً مربوط به تاریخ و فرهنگ ایران در عهد قدیم و دوران معاصر بود. نادر نادرپور مسئولیت بخش ایران قدیم را عهده دار بود و دکتر سجادی مسئولیت دوران جدید را بر عهده داشت. این دو برنامه به بهترین شکل برای تلویزیون تولید نمی شد، زیرا ما نمی دانستیم چگونه مستند بسازیم. بی بی سی خیلی خوب بود. خیلی بهتر از حتی آمریکایی ها، اما ما تجربه ای در این برنامه ها نداشتیم و در پایین لیست قرار داشتیم. اما به دلیل اصرار آقای قطبی مبنی بر اینکه ایرانیان باید در معرض موسیقی غربی به ویژه موسیقی کلاسیک قرار بگیرند ما این برنامه ها را نگه داشتیم. این برنامه ها دارای سه یا پنج درصد از مخاطبان بودند اما ما آنها را مانند تلویزیون های خصوصی در آمریکا از بین نبردیم زیرا این نوع برنامه ها لازم بود.

وقتی درآمد حاصل از نفت زیاد شد، ما دو برابر بودجه درخواستی دریافت کردیم. بنابراین مدیران سازمان با هم جمع شدیم و گفتگو کردیم. ما می دانستیم که به ساختمان های جدید احتیاج داریم و می دانستیم که به ایستگاه های جدید و به تجهیزات احتیاج داریم. اما تصمیم گرفتیم یک نظرسنجی بین المللی در مورد آینده پخش و ارتباطات در جهان که به طور خاص به رادیو و تلویزیون نگاه می کند انجام دهیم. این یک برنامه بزرگ بود.

بخش «آینده نگری» در سازمان ما یک بخش بسیار ویژه بود. من مامور نظارت بر این بخش شدم و ما از بهترین افراد را دعوت کردیم. بدیهی است که آنها همه ایرانی بودند و سه نفر از آنها فارغ التحصیلان دانشگاه هاروارد، مانند مجید تهرانیان و همکارانش بودند. در جلسه ای که داشتیم به این نتیجه رسیدیم که به خارجی ها متخصصان اساتید ارتباطات رادیو و تلویزیون آمریکایی احتیاج خواهیم داشت مانند دکتر الیو کتز که بسیار مشهور بود. دکتر کتز در میان مردم اروپا، آفریقای جنوبی و اسرائیل شهرت داشت . من اعتقاد نداشتم که بتوانیم کسی را از کشورهای عربی بجز یکی از مصر به خدمت بگیریم. در این خصوص ما یک هیئت مشاوره داشتیم که می خواستیم به ما در این امور کمک کنند و تصمیم گرفتیم که یک نظر سنجی در بین روشنفکران و متخصصین گروههای مختلف درباره چگونگی آینده رادیو و تلویزیون انجام دهیم. آینده رادیو و تلویزیون را در آمریکا و انگلیس ببینند . اما ما نتوانستیم توجه جهانی زیادی نسبت به این برنامه را جلب کنیم، فقط فکر میکنم در آن زمان نظر چکسلواکی را جلب کردیم و همینطور فرانسه و انگلیس و آفریقای جنوبی. این ها مواردی است که من به یاد می آورم.

با آشنایی که به ادبیات این افراد داشتیم، درباره آنچه آنها فرض می کردند و آنچه می دیدند، و براساس همه آنها و همچنین از اطلاعاتی که داخل کشور داشتیم، یک پرسشنامه طولانی برای پرسش از مردم آماده کردیم. بدیهی است که در یک نظر سنجی نمی توانید از همه بپرسید. بنابراین این نظر سنجی با استفاده از نمونه‌گیری تصادفی به روش فیشر انجام شد و هزاران نفر، از افراد عادی گرفته تا مرد و زن تحصیل کرده و حتی افراد بیسواد و یا با سواد محدود… به این پرسشنامه ها پاسخ دادند. این نظرسنجی در سطح کشور بود، و سوالات در موارد آنچه دوست دارند، یا دوست ندارند، انتظار آنها از رادیو و تلویزیون، انتقادات آنها از برنامه ها و راهکارهای پیشنهادی آنها.

این را هم باید بگویم که دکتر مجید تهرانیان کار سختی انجام داد. او با استفاده از ارتباطات خانوادگی خود آخوندها و طلبه های مدارس دینی را هم در این نظرسنجی وارد کرد، کسانی که بعداً سربازان خمینی شدند. آنها در مدارس مختلفی در قم و مشهد بودند. اگرچه بیشتر در پاسخ به سوالات نظرسنجی گفته بودند تلویزیون تماشا می کرده اند، اما ما فهمیدیم که آنها از ساده لوحی ما مطلع اند.

پس از تحلیل و بررسی همه چیز، نتایج این نظرسنجی در شش جلد کتاب تنظیم شد. هر جلد حدود ششصد یا هفتصد صفحه بود. تلاش بزرگی بود. تنها چیزی که اکنون می توانم گزارش دهم این است که فهمیدیم چقدر تعصب و آموزه های مذهب شیعه در زندگی مردم رسوخ کرده بود. نه فقط در بین آن طلبه های مذهبی بلکه همه مردم. سوالات حساسی داشتیم تا اینها را بسنجیم. هنگامی که این نتایج تدوین شد و آقای قطبی به شاه گزارش داد که ما چنین کاری کردیم، شاه از همه ما که شش نفر بودیم دعوت کرد به کاخ و دفتر خصوصی او برویم. همانطور که ما شروع به توضیح دادن کردیم او مجذوب شد. چندین بار رئیس دفتر خصوصی وی آقای معینیان آمد و گفت سفیر سوئد بیش از نیم ساعت در اینجا بوده است اما شاه گفت: «متاسفم لطفاً به او بگویید که این یک موضوع بسیار مهم است، از او بخواهید که یک روز دیگر بیا و عذرخواهی کن.» حدود پنج ساعت با او بودیم. او بسیار کنجکاو بود می خواست بداند که نتایج نظر سنجی ما چقدر قابل اعتماد است . ما به او در مورد همه شیوه ها و تمام تکنیک هایی که در جهان موجود است و از آن استفاده کرده بودیم را گفتیم. بعد از اینکه از ما قدردانی کرد و با ما دست داد، گفت «این کتابهایی است که شما باید در یک مکان امن نگه دارید و نباید منتشر شود بلکه خودتان از آنها استفاده کنید.»

فعالیتهای حرفه ای و فرهنگی

بعد از دو سال کار در تلویزیون ملی فهمیدیم که تکنسین کافی برای گسترش برنامه های طراحی شده خود نداریم. در ایران کمبود کلی تکنسین در همه زمینه ها وجود داشت. افرادی با تحصیلات مهندس و دکتر و لیسانس وجود داشتند و حتی افرادی با مدرک کارشناسی ارشد داشتیم، اما تکنسین وجود نداشت . ما یک مدرسه دو ساله مانند «کامیونتی کالج» ها افتتاح کردیم که شامل دو رشته بود: یکی فنی و یکی تهیه کنندگی برنامه؛ که تهیه کنندگان و دستیاران و نویسندگان و فیلمنامه نویسان را آموزش می داد. در رشته فنی، مدیران و افراد فنی در حوزه های فیلمبرداری اعم از ویدیو و فیلم و همچنین کارگردانی را آموزش می دادند.

این در واقع یک فعالیت بسیار با اهمیت بود، و به ثروت ملی ما در هنرهای نمایشی می افزود. تلویزیون به رغم اعتقاد عمومی در جشن هنر شیراز نقش برجسته ای نداشت. به ما گفته شد که باید به آنها کمک کنیم و برنامه ها آن را برای پخش خودمان و همچنین بایگانی هنرهای ایران ضبط کنیم. رئیس این جشنواره شهبانو بود واو آقای قطبی را برای این کار منصوب کرده بود که مدیر تلویزیون بود، به عنوان معاون شهبانو در امور اجرایی جشن هنر. من شخصاً کاری برای انجام دادن در این راستا نداشتم، همیشه به عنوان مهمان به جشن هنر شیراز دعوت می شدم، اما پرسنل ما بسیار درگیر آن بودند. سپس یک جشنواره داشتیم که توسط افراد زیر نظر من تشکیل شد و آن جشنواره «فیلمسازان جوان آسیا» بود. این فستیوال بسیار محبوب شد از مصر تا استرالیا و از چین تا آفریقا. هر سال یک بار در شیراز برگزار می شد. ما برای مقام های اول و دوم و سوم جوایزی داشتیم. بعضی اوقات و در سال های خاص مدیر جشنواره را از خارج منصوب یا استخدام می کردیم. ما همچنین برای داوری فیلم ها هیئت ژوری ترتیب دادیم و من خیلی درگیر آن شدم. هیچ جشنواره دیگری قبلاً مانند آن برگزار نشده بود. بعد از جشن هنر شیراز، جشنواره طوس را برگزار می کردیم که جشنواره ای سنتی بود و بیشتر در مورد مسائل فرهنگی ایران.

تلویزیون ملی برخلاف هر سازمان دولتی دیگر اداره می شد. ما در تهران می دانستیم که اگر هر کدام از استانها یا شهرهای دور افتاده ازما دوربین یا فیلم بخواهند باید یک سری تشریفات اداری طولانی و افراط گونه را پشت سر می گذاشتند و یک تا دو ماه طول میکشید تا آنها بتوانند جواب بگیرند . بنابراین، ما سه نفر یعنی آقای قطبی، آقای جعفریان و خودم تصمیم گرفتیم علاوه بر سایر وظایفی که برعهده داشتیم، هرکدام «حمایت» چند استان را برعهده بگیریم. من مسئولیت خراسان و کرمان و زاهدان را بر عهده داشتم. به خاطر همین نقش بیشتر درگیر جشنواره طوس شدم. این جشنواره در شهر طوس برگزار شد که محل دفن فردوسی است. این جشنواره صرفاً ایرانی و در مورد شاهنامه بود. با سخنرانانی در مورد شاهنامه و دیگر شاعران خراسان و سنت های چای خانه ها و نقالی و قصه گویی ها. مردم قبلاً به این قهوه خانه ها و یا چای خانه ها می رفتند و از شاهنامه داستان هایی نقل می کردند. برخی بی سواد بودند اما داستان را از پدرانشان شنیده بودند و آنها را بازگو می کردند. نوع دیگر روایتهای رو در رو بود، نوع دیگری از داستان پردازی که در جشنواره طوس مطرح شد. همه اینها سنت هایی بود که در جشنواره طوس ارائه شد. من در تنظیم همه این موارد برای جشنواره شرکت کردم.

تاثیرات انقلاب بر روی تلویزیون

ما با بررسی هایی که انجام دادم فهمیدیم که در مناطق معینی از ایران چه اندازه سنت و تعصب وجود دارد. همه اعتقاد داشتند که این آمارها توانایی آشکار کردن این مسئله را ندارد چون مردم امروزی و مدرن نبودند. در شهر قم که یک شهر مذهبی است یکی از آخوندها حکم کرده بود که مردم حق تماشای تلویزیون ندارند. آنها گفتند تلویزیون ضد خدا و اسلام است و چون دقیقاً مانند آمریکا در اوایل دهه 50 و 60، شما برای تماشای تلویزیون و دریافت سیگنال مجبور بودید آنتن بالای سقف خود داشته باشید، آنها می توانستند تشخیص دهند که چه کسی تلویزیون دارد و برای آنها مشکلات زیادی ایجاد می کردند. ما گزارش هایی داشتیم که مردم شهر قم علاقه مند به تماشای تلویزیون بودند، بیشتر از آنکه فکر می کردیم، بنابراین آنها بعد از تاریکی آنتن های خود را بر روی پشت بام های خود نصب می کردند و آنها را قبل از طلوع آفتاب پایین می کشیدند. این نشان می داد که مخالفان مذهبی، با تماشای تلویزیون چقدر قدرتمند بودند. هیچ تظاهراتی صورت نگرفت اما انتقاداتی در روزنامه ها درباره کیفیت برنامه ها وجود داشت. ایرانیان عموماً به دنبال نوگرایی هستند. آنها می خواستند مانند آمریکا باشند آنها می خواستند جاده های آنها مانند بزرگراه های آلمان باشد. همه این را می دانند. آنچه تعجب آور بود این بود که در بین همه این گروه ها اعم از روشنفکران و احزاب مخالف شاه و رژیم او گروهی که هیچ کس فکر نمی کرد که آنها به روی کار بیایند و امور مملکتی به دست بگیرند این افراد مذهبی بودند.

وقتی آیت الله روح الله خمینی آمد، کاملاً سیستم و افراد تلویزیون ملی را تغییر داد. آنها یا اعدام شدند یا اخراج شدند و یا از کشور گریختند. آخوندها طرفداران خود را در آنجا قرار دادند و شاید برای اولین بار خمینی و همکارانش تلویزیون تماشا کرده و برای مردم موعظه کردند. خمینی گفت که پیش از این تلویزیون روسپی خانه بود ولی حالا تلویزیون خانه خدا شده است. تلویزیون در دوره جمهوری اسلامی اعتقاد مردم را تغییر داد.

در آغاز تلویزیون مذهبی تا آنجا که من آگاه هستم تاثیراتی داشت. ابتدای انقلاب شاید حدود 750 هزار تلویزیون در تهران فروختند، که به سرعت به سه میلیون دستگاه افزایش یافت . اکنون در کل کشور حدود 25 میلیون تلویزیون وجود دارد. در هر خانواده حداقل یکی وجود دارد. زیرا پیش از آن آخوندها می گفتند این دستگاه شیطان پرست است. اکنون قرآن پخش می کند. آخوندها می توانند ادعا کنند که آنها تلویزیون را در سراسر کشور پخش کردند، و دوم اینکه، آنها در تلویزیون و سینما را بر بسیاری باز کردند. بسیاری از خانواده ها قبلاً نمی خواستند زنان یا دخترانشان در تلویزیون یا رادیو استخدام شوند، بعد از انقلاب از این ممنوعیت رستند. هنگامی که من ایران را ترک کردم، تنها چند ماه قبل از انقلاب، به سختی پنج هزار کارمند داشتیم. من حدود 3 سال پیش شنیده ام که آنها حدود نود و پنج هزار نفر شده اند. کارمندان پسران و خویشاوندان آخوندها و سپاه پاسداران هستند. آنها که برای بچه های خود شغل می خواهند، و هیچ شغلی وجود ندارد، بنابراین آنها را به سمت تلویزیون سوق می دهند.

تلویزیون ملی یکی از سازمانهای دولتی موجود در ایران قبل از انقلاب بود. اکنون آن را «صدا و سیما»ی جمهوری اسلامی می نامند. سازمان صدا و سیما بعد از سپاه و ارگان امنیتی در ایران به یکی از نهادهای مهم رژیم تبدیل شده است. این سازمان دولتی است و تحت نظر دولت است و مورد استفاده و سوء استفاده دولت قرار گرفته که از نزدیک محافظت می شود. آنها فکر می کنند انقلاب خمینی بدون رادیو تلویزیون و نوارهای صوتی قاچاق غیرممکن بود. بنابراین آنها سازمان صدا و سیما را بسیار کنترل می کنند.

این گفته وجود دارد که در هر انقلاب نسل اول آن با هیجان برای موفقیت فعالیت می کند. نسل دوم شروع به فکر کردن در مورد آنچه انجام شده می کند. بعضی ها آن را دوست دارند بعضی ها هم نه. اما نسل سوم آنها قطعاً انقلاب را به شکل دیگری تغییر می دهند و حالا در ایران نسل سوم را داریم. مطمئن هستم که آنها خرافات را پشت سر می گذارند.

مثلاً مواردی بود که مادرم واقعاً به آن ایمان داشت، مانند قرار دادن کتاب دعا یا قرآن زیر بالش یک بیمار برای درمان آنها. خانواده ام تحصیل کرده بودند. ما به بهترین بیمارستان ایران دسترسی داشتیم، اما این باور هنوز در نسل قدیمی بود. آنها به پزشک مراجعه می کردند دارو می گرفتند و یا عکس می گرفتند اما هنوز قرآن را زیر بالش می گذاشتند و معتقد بودند که این درمان کننده است. آن روزها گذشت… وقتی این باورها و عقاید به دست رژیم افتاد با آن بی اعتقادی به بار آمد. من قبلاً با افراد زیادی که از ایران آمده بودند ملاقات کردم که هنوز هم با آنها آشنا هستم آنها کاملاً بدون اعتقاد و علیه دین هستند. آیا این برای ایران خوب است یا نه؟ نمی دانم اما آینده ایران متعلق به نسل سوم است.


Related Content